موج نوی سینمای فرانسه، پنجاه پس از چهارصد ضربه
فیلم "چهارصد ضربه" ساخته فرانسوا تروفو، پنجاه سال پیش در سوم ژوئن ۱۹۵۹ در پاریس به روی اکران عمومی آمد. فیلم یک ماه جلوتر در جشنواره سینمایی کن غوغا به پا کرده بود.
در پاریس تماشاگران و منتقدان منتظر فیلمی بودند که با لحن ساده و شفاف و صادقانهاش، در برابر جریان مسلط سینمای فرانسه قد علم کرده بود. با همین فیلم بود که "موج نو" موقعیت خود را تثبیت کرد.

رهایی در خلاقیت، تازگی در بیان
در اوایل دهه ۱۹۵۰ آندره بازن منتقد و فیلمشناس فرانسوی ماهنامه "کایه دو سینما" را پایهگذاری کرد و گروهی از منتقدان پرشور و جوان را پیرامون خود گرد آورد.
این منتقدان ضمن ستایش از کمال هنری و پیشرفت تکنیکی سینمای هالیوود، به انتقاد بیرحمانه از سینمای فرانسه پرداختند و از فیلمسازان خواستند که خود را از بند کلیشههای سنتی رها کنند.
نخستین رهنمود منتقدان این نسل به کارپایهی نقاشان امپرسِیونیست در حدود صد سال قبل شبیه بود: هنرمند باید از اتاقهای بسته و استودیوهای خفه و غبارگرفته بیرون بیاید، در نور و هوای تازه غوطه بخورد تا اثرش از طراوات و شادابی زندگی سرشار شود. آنها تأکید کردند که یک فیلم خوب با تکنیکهای سنتی و قراردادهای کهنه ساخته نمیشود، بلکه بیش از هر چیز به خلاقیتی آزاد و قریحهای پرشور نیازمند است.
سینمای فرانسه، پس از جنگ جهانی دوم و تا پایان دهه ۱۹۵۰ به دور تکرار و ابتذال افتاده بود. فیلمهای سینمایی مجموعهای از کلیشههای ثابت را تکرار میکردند. تقلید و سنتگرایی سینما را به زایدهی تئاتر و ادبیات بدل کرده بود. بیشتر فیلمها اقتباسهایی بودند تکراری و بیروح از داستانهای معروف.
منتقدان یاغی با تکیه بر دستاوردهای سینمای قبل از جنگ فرانسه، و ستایش از فیلمهای سینماگران بزرگی مانند ژان رنوار و مارسل کارنه، و همچنین با مطالعۀ فیلمهای آمریکایی، بر ضعف و خمودگی سینمای ملی انگشت گذاشتند. به نظر آنها کاستی اصلی این سینما نداشتن هویت مستقل و خلاقیت فردی بود. آنها نتیجه گرفتند که فیلم سینمایی باید ساخته و پرداخته یک خالق یا مؤلف باشد و "دستخط" ویژهی او را حمل کند. به موازات دفاع از "تئوری مؤلف" آنها به کشف سینماگران مؤلف پرداختند: اورسن ولز، جان فورد، آلفرد هیچکاک، هوارد هاکز و...
فستیوال کن، سکوی پرش "موج نو"
در سال ۱۹۵۹ جشنواره کن فیلمهایی از چند سینماگر جوان مانند فرانسوا تروفو، آلن رنه و مارسل کامو را در بخش مسابقه نمایش داد. فیلم "چهارصد ضربه" جایزۀ بهترین کارگردانی را از آن خود ساخت.

فیلم "چهارصد ضربه" تا حد زیادی منشور "انقلاب سینمایی" معروف به "موج نو" را تحقق بخشیده است. فیلم یک داستان ساده را به شکلی روان و طبیعی روایت میکند. به هیچ سبک و شیوهای پایبند نیست، و برای صراحت تصویری و القای زنده و مؤثر روایت از هر تکنیک و ترفندی استفاده میکند.
فیلم روایتگر زندگی پسری در آستانهی بلوغ است که در خانواده و مدرسه و جامعه با فشارهایی خردکننده روبروست. آنتوان دوانل کمبود محبت و عاطفه را با عشقی بیکران به سینما و ادبیات جبران می کند. او با طبعی سالم و روحیهای حساس حاضر نیست به زیر هیچ یوغی برود، در حالیکه محیط از هر وسیلهای برای درهم شکستن او استفاده میکند.
آنتوان از خانواده و جامعهای که برای او هیچ مهری ندارد، به سبک خود انتقام میگیرد: از کلاس درس میگریزد، به بزرگان بیاحترامی میکند و گهگاه دست به دزدی میزند، و عاقبت به خاطر کش رفتن یک ماشین تحریر به دام میافتد. مقامات او را به پرورشگاه میفرستند تا از نو "تأدیب" شود. در جلسهای شبیه به بازپرسی، مربی از او ایراد میگیرد که چرا اینقدر دروغ میگوید، و آنتوان جواب میدهد: "خوب اگر راست بگویم هم به هر حال کسی حرفم را باور نمیکند!"
شخصیت آنتوان (که از زندگی خود تروفو گرتهبرداری شده) با دقت و ظرافتی کممانند پرداخته شده و درست به قد و قامت ژان پیر لئو دوخته شده است.
بازیگری که یکسره کشف فرانسوا تروفو بود، کمابیش با همان رابطهای که آندره بازن با خود تروفو داشت. نقشآفرینی ژان پیر لئو در این فیلم یکی از دلنشینترین بازیها در تاریخ سینماست. او در طول چند فیلم بعدی تروفو، به شخصیت آنتوان در مراحل بعدی نوجوانی او جان بخشید.
تروفو که در سال ۱۹۸۴ در اوج خلاقیت و در ۵۱ سالگی درگذشت، در طول زندگی ۲۵ فیلم ساخت که بسیاری از آنها از شاهکارهای مسلم سینمای نو به شمار میروند: به پیانیست شلیک کنید (۱۹۶۰)، ژول و ژیم (۱۹۶۲)، فارنهایت ۴۵۱ (۱۹۶۶)، عروس سیاهپوش (۱۹۶۷)، کودک وحشی (۱۹۶۹)، شب آمریکایی (۱۹۷۳)، زندگی آدل آش (۱۹۷۵)، اتاق سبز (۱۹۷۸)، آخرین مترو (۱۹۸۰) و زن همسایه (۱۹۸۱). در فیلمهای او مهارت حرفهای، کشش داستانی و پرداخت هنری به طرزی استادانه به هم گره خورده است.
+ | نويسنده : سوفیا(نویسنده آزاد) در تاريخ : سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |